به نام آن که عشق را آفرید
بخند ای غنچه زیبای هستی که من خندیدنت را دوست دارم
من خسته چون ندارم نفسی قرار بی تو به کدام دل صبوری کنم ای نگار بی تو؟ رنفسی به بوی وصلت زدنم به هست جانا که چنین بماند عمری من دلفگار بی تو ره صبر چون گزینم من دل به باد داده؟ که به هیچ وجه جان نکند قرار بی تو اگرم به سوی دوزخ ببرندباز خوش خوش بروم ولی به جنت نکنم گذار بی تو دوش دور از رویت ای جان جانم از غم تاب داشت ابر چشمم برزخ از سودای دل سیلاب داشت نقش نامت کده دل محراب تسبیح وجود تا سحر تسبیح گویان روی در محراب داشت و چه تلخ و غم انگیز است دور از تو بودن و برای تو گریستن ... !
بدون تو و به دور از دستهای مهربانت زندگی چه تلخ و ناشکیباست ... !
چه زیباست بخاطر تو زیستن ...
ثانیه ها را با تو نفس کشیدن ... زندگی را برای تو خواستن ... !
چه زیباست عاشقانه ها را برای تو سرودن ... !
بدون تو چه محال و نا ممکن است زندگی... !
چه زیباست بیقراری برای لحظه ی آمدن و بوئیدنت ... !
برای با تو بودن و با تو ماندن ... برای با هم یکی شدن ... !
کاش به باور این همه صداقت و یکرنگی می رسیدی !
ای کاش می دانستی مرز خواستن کجاست ...!!!!
و ای کاش می دیدی قلبی را که فقط برای تو می تپد ... ! تو به اندازه تنهایی من زیبایی من به اندازه زیبایی توتنهایم ای همه هستی من به داد تنهاییم برس
دست از طلب ندارم تا کام دل برآید یا تن رسد به جانان یا جان زتن بر آید بگشای تربتم را بعد از وفات وبنگر کز آتش درونم دود از کفن برآید این یه هدیه کوچولوی ناقابل بودم می دونم می پذیری مهربونم بازم میگم دوستت دارم باور نکن تنهایی ات را من در تو پنهانم تو در من از من به من نزدیک تر تو از تو به تو نزدیک تر من باور نکن تنهایی ات را تا یک دل و یک درد داریم تا در عبور از کوچه عشق بر دوش هم سر می گذاریم دل تاب تنهایی نداردباور نکن تنهایی ات را هر جای این دنیا که باشی من با تو ام تنهای تنها من با تو ام هر جا که هستی حتی اگر باهم نباشیم حتی اگریک لحظه یک روز باهم در این عالم نباشیم این خانه را بگذار و بگذر با من بیا تا کعبه دل باور نکن تنهایی ات را من با تو ام منزل به منزل من با تو ام تو هم هیچ وقت تنهام نذار دوستت دارم عشق من آن که چشمان تو را این همه زیبا می کرد کاش از روز ازل فکر دل ما می کرد یا نمی داد به تو این همه زیبایی را یا مرا در غم عشق تو شکیبا می کرد رفتم، مرا ببخش و مگو او وفا نداشت اين عشق آتشين پر از درد بی اميد رفتم، كه داغ بوسه پر حسرت ترا رفتم كه ناتمام بمانم در اين سرود رفتم مگو، مگو، كه چرا رفت، ننگ بود از پرده خموشی و ظلمت، چو نور صبح رفتم كه گم شوم چو يكی قطره اشك گرم رفتم، كه در سياهی يك گور بی نشان من از دو چشم روشن و گريان گريختم از بستر وصال به آغوش سرد هجر ای سينه در حرارت سوزان خود بسوز می خواستم كه شعله شوم سركشی كنم روحی مشوشم كه شبی بی خبر ز خويش نالان ز كرده ها و پشيمان ز گفته ها تو غروب غم انگیز زندگی ام تو تنها پرنده ای هستی که هنوز از با من پریدن خسته نشده است. پس تا ابد با من بمان هر که شد محرم دل در حرم یار بماند هر که این کار ندانست در انکار بماند از صدای سخن عشق ندیدم خوش تر یادگاری که در این گنبد دوار بماند <-BlogTitle-> <-BlogDescription-> <-PostContent-> <-BlogAbout-> طراح قالب ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
راهی بجز گريز برايم نمانده بود
در وادی گناه و جنونم كشانده بود
با اشك های ديده ز لب شستشو دهم
رفتم كه با نگفته بخود آبرو دهم
عشق من و نياز تو و سوز و ساز ما
بيرون فتاده بود به يكباره راز ما
در لابلای دامن شبرنگ زندگی
فارغ شوم ز كشمكش و جنگ زندگی
از خنده های وحشی توفان گريختم
آزرده از ملامت وجدان گريختم
ديگر سراغ شعله آتش ز من مگير
مرغی شدم به كنج قفس بسته و اسير
در دامن سكوت به تلخی گريستم
ديدم كه لايق تو و عشق تو نيستم
پست'>mailto:<-BlogEmail->">پست الکترونيک
آرشيو وبلاگ
آيدي من
http://opi.yahoo.com/online?u=آيدي&m=g&t=0">
color="#ff0000" width="70%">
نوشته هاي پيشين





