به نام آن که عشق را آفرید
بخند ای غنچه زیبای هستی که من خندیدنت را دوست دارم
با توام مهربانم !
تويي که حرفهايم را مي خواني ، مي فهمي
و عشق را در قلبم بارور نمودی
به من بگو !
دلتنگيت را در کجاي دلم جا دهم
تا اينگونه پريشان حال ديدنت نباشم
طوفان غم را چگونه از دریای دلم دور سازم
تا به ساحل آرامش برسم
نمی دانم !
دلم از جدایی بیزار است و طاقتي برايم نمانده است ،
سکوتم از هر فريادي سهمگين تر شده
و خون عشق تو در رگهايم نسبت به ديروز جاري تر
دلم نمی خواهد دیگر به انتظار بنشینم
خود عشق را زنده نگه می دارم ،
و فاصله ها را برای دیدنت در هم مي شکنم ،
نديدن هايت را آويزه گوش زمان مي کنم ،
تا به او بفهمانم که روزگار هميشه اينطور نمي ماند
و آسمان نگاهم براي باري ديگر ابري نمي شود
چرا که لحظه ديدارت نزديک خواهد بود !
بلی مهربانم لحظه دیدار نزدیک است نزدیک ........


